ardevisura

خاطره ی شعرهایی که نسروده بودم

 

کوهستان هایی خاموش

با دره های عمیق شبانگاهی

بیابان های هراس

دریاهای عاصی

بادهای سرد

بادهای سیاه

و فراموش شدن انسان

هنگامی که ریل ها

از تونل های تاریک می گذرند

کاش از جهان چیزی نمی دانستم

و باز بزرگترین راز من

دوستی با مورچه ای سبز بود

که هرگز

از دستهای من بالا نرفت.

(ر.یونان)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

دشت ، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده

در رویای بذرهای باد آورده

خفته است.

درختان ، سنگین از برف

سخت در اندیشه اند

همچون محتضران در سکوت واپسین دم.

برفدانه های کوچک

بی پروا می تازند

و چون بر شانه ام فرود می آیند

به بالهایی سپید بدل می شوند

که با آن ها به پیش می رانم

سایه ها مرا به دور دست ها می برند 

بی هیچ اشاره ای به مقصد.

 

(ب.دیمیتروا)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

صندلی های خالی را به حال خود می گذارم

و روی زمین می نشینم

تنها دستانم زنده اند.

و پنجره ی بالای سرم 

تنها شنونده ی من است

تنها مخاطب هستی ناهنجار من.

لحظه ی مرگ من

چهره ام می گریزد از شکل گرفتن

از حالت داشتن

 و این همه مرگ است.

از واژه ها هیچ اثری نیست

در سکوت می توان نان را لمس کرد

آن را به دست گرفت

و خاموش بود.

(آ.سکستون)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

دستان سرد

یکی پس از دیگری

نوار تاریکی را بلند می کنند

چشم می گشایم

زنده ام 

هنوز 

در میانه ی زخمی تازه 

(ا. پاز)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

چراغ گیاهان کوچک سو سو می زند

و نگاه تو در مه

در پی مهلت کوتاهی ست

که در افق پدیدار  شود

(ا. باخمان)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

از فراز برج 

از روی صخره ها

سرگرم آواز خواندن است

سه رودخانه زیر پای او

در حالی که سایه های شب و باد

بالای سرش در پروازند

درخت من!

میان شاخه های تو در اوج 

رو به ماه می خوابم

در میان بالهای خود می میرم

قطره ای باران به تو هدیه می کنم

از سرزمینی که در آن

کسی را سر گریستن نیست

(ی.بوبروسکی)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

آنکه از تپه فرود می آمد
خورشید ارغوانی را به راستی دوست می داشت
و کوره راه های جنگل را و توکای ترانه خوان را
وطراوت چمن را
ماوایش در سایه ی درختان مطمئن بود
و چهره اش روشن
شامگاهان گامهایش در شهر سکوت را یافت
در حالی که ناله ی تاریکی از گلویش بر می خاست

(گ.تراکل)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

ماهی در پی یافتن لیوانی برآمد که بتواند

در آن از سایه ی سبز باغبانی مراقبت کند

که دیروز درگذشته بود

باغبان

داشت کم کم به گیاهانی بدل می شد

که در زندگی به آنها اعتنایی نکرده بود

در حالی که ماهی

در انتظار لحظه ای بود که بتواند

با دهان کوچکش

گل هایی را بچیند

که داشتند از گودی دست هایش

 می روییدند

 

(ک.کرولو)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

کسی از این دشت گذر نکرد

جز ابر باران زای و باد

کسی نمی آید که بگوید:

برو جهانی زیبا در انتظار توست

کسی صدا نمی زند:

با توام در انتظار چه هستی؟

حکم آزادی ات معتبر است

و خط آن کاملا خوانا

 

(ر.برامباخ)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

 

انسان تنهاست

صدای مرا بشنو

که در زیر تازیانه ی رعد و برق استوا

ذوب می شوم

صدای مرا بشنو

که همراه با چهره ی نجیب فرشتگان

شامگاهان می پژمرم

صدای مرا بشنو

در شمال آبی رنگ قطب نما

و در بیداری شب

در حالی که شکوفه ای از مرگ را روی مژه دارم

و به سوی چشمه رهسپارم.

 

(ن.زاکس)

  
نویسنده : ندیا وندا ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد