درد آدمی ، مغاکی عظیم است
چه کسی هرگز ، ژرفای تاریک و خوف آورش را دیده است؟
گوش ات را بر آستان زمانهای گذشته
که درون آن اشکی جاودانه فرو می غلتد ، بگذار...
(م.گوتی یرز)
ما در کجای گرم تماشا
از مرز سبز دور افتاده ایم
که ناگاه خویش را
در پای برج تاریک
در پرتو گزنده ی خون یافتیم؟
کجای دریاها جنگ است
که رودخانه ها باز
با آستین پر از سنگ می روند؟
دم و بازدم ای شعر نادیدنی!
کائنات همواره غرقه در هستی ناب خویش؟
توازنی که در آن موزون وار
از آن خود می شوم من.
موجی یگانه که دریای تدریجی اش می شوم من
تو می شناسی ام
ای هوای سرشار از مکانهایی که روزگاری از آن من بود
ای تو
روزگاری
تنه ی صاف درختان
گردی میوه سان و برگ کلامم.
(م. ریلکه)
دریغا مرگ است که دلداری می دهد و به زندگی وا می دارد
مرگ غایت هستی است و یگانه مایه ی امید
که چون اکسیر نیرو می دهد و سرمست می کند
ویارای آن می دهد که تا شبانگاه راه بسپریم
در میان طوفان و یخبندان و برف
مرگ روشنی لرزانی ست بر افق تار ما
شهره مهمانسرایی ست که نامش در کتاب آمده
و در آن می توان خورد و خوابید و لمید
فرشته ای ست که در انگشتان جادویی اش
خواب و نعمت رویاهای دل انگیز را دارد
و بستری می سازد از برای تهیدستان و برهنگان
مرگ فخر خدایان است و نهانخانه ی پر رمز و راز
دارایی تهیدستان است و میهن باستانی آنان
مرگ دروازه ای ست گشوده به آسمان های ناشناخته.
(ش.بودلر)
... به یقین عجیب است دیگر بر خاک ماوا نکردن
دست شستن از عادات دیرآموخته
به سرخ گلها و دیگر اشیای معهود
معنای آینده ی انسانی ندادن و دیگر
نبودن آنچه در دستهای به غایت ترسان بود
و حتی دور افکندن نام خود
چون اسباب بازی شکسته ای
عجیب است آرزو ها را آرزو نکردن
و عجیب تر نگریستن همه ی آن چیزهای به هم بسته را
چنین رها و پران در فضا
...فرشتگان اغلب نمی دانند
در میان زندگان می پویند یا مردگان
رودسار ابدی همه را در هر سن وسالی از دل هر قلمرو خروشان
با خویش می برد و در هر دو آوایش طنین انداز است
(م.ریلکه)
بادبان بزرگ کشتی بر افراشته است
پرتو های روشن خورشید سحرگاهی بر آن می تابد
روشن اما قدیمی
انگار بر دریای تار بوسه می کارد
مثل پروانه های سفید در تاریکی....
(ش.دی)
مگر می توان؟
مگر می توان خواب دید
درختان هم آغوش هم رفته اند
مگر می توان؟
مگر می توان ماند و بیدار ماند
به امید یک قطره باران نشست؟
به زیبایی لغزشش دیده بست
که در آب دانی فرو می چکد
مگر می توان ؟
که سر چشمه ی گریه خشکیده است
(ن.رحمانی)
نسیم گرم غروب از شرق می وزد
و می نوازد چهره های مردم را
ماه دوردست
پیشانی های چروک خورده را روشن می سازد.
از کدامین خانه برمی خیزد
صدای نی لبک خسته ای که از اندوه تاریکی می نالد....
باز یافتندش! چه را؟
ابدیت را.
همان دریاست که آمیخته با خورشید.
روح جاودان من
به خواهش تو نظر می کند
به رغم آنکه شب تنهاست و روز شعله ور.
پس تو رها می شوی
از آرای بشر
از شوق همگان
وپرواز می کنی این سان...
ناگاه باغ سکوت می کند از حضور سپیده ی جوشان از ابر
گل سرخ باز می شود خدنگ شبنمی از کمانه ی گلبرگ رها نشده
گم می کند در اغتشاش گمان سمت آفتاب را
و باز می گردد و ناچار می ایستد
در ناله ای که شکل واژه ی نوزایی است میان هوا و گلبرگ
مارال ! تو تصویر بی قرار آبی در نازکای گلبرگ
یا انعکاس لرزان گلبرگی و آب بی قرار ؟
پس آسمان چرا
از چشم های بسته ی تو آبی بر می دارد
و خانه در مهاجمه ی شور و شادی و بیم مسیر عاقل خود را گم کرده است...
(م.آتشی)

