دشت ، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده
در رویای بذرهای باد آورده
خفته است.
درختان ، سنگین از برف
سخت در اندیشه اند
همچون محتضران در سکوت واپسین دم.
برفدانه های کوچک
بی پروا می تازند
و چون بر شانه ام فرود می آیند
به بالهایی سپید بدل می شوند
که با آن ها به پیش می رانم
سایه ها مرا به دور دست ها می برند
بی هیچ اشاره ای به مقصد.
(ب.دیمیتروا)
صندلی های خالی را به حال خود می گذارم
و روی زمین می نشینم
تنها دستانم زنده اند.
و پنجره ی بالای سرم
تنها شنونده ی من است
تنها مخاطب هستی ناهنجار من.
لحظه ی مرگ من
چهره ام می گریزد از شکل گرفتن
از حالت داشتن
و این همه مرگ است.
از واژه ها هیچ اثری نیست
در سکوت می توان نان را لمس کرد
آن را به دست گرفت
و خاموش بود.
(آ.سکستون)
دستان سرد
یکی پس از دیگری
نوار تاریکی را بلند می کنند
چشم می گشایم
زنده ام
هنوز
در میانه ی زخمی تازه
(ا. پاز)
چراغ گیاهان کوچک سو سو می زند
و نگاه تو در مه
در پی مهلت کوتاهی ست
که در افق پدیدار شود
(ا. باخمان)
از فراز برج
از روی صخره ها
سرگرم آواز خواندن است
سه رودخانه زیر پای او
در حالی که سایه های شب و باد
بالای سرش در پروازند
درخت من!
میان شاخه های تو در اوج
رو به ماه می خوابم
در میان بالهای خود می میرم
قطره ای باران به تو هدیه می کنم
از سرزمینی که در آن
کسی را سر گریستن نیست
(ی.بوبروسکی)
آنکه از تپه فرود می آمد
خورشید ارغوانی را به راستی دوست می داشت
و کوره راه های جنگل را و توکای ترانه خوان را
وطراوت چمن را
ماوایش در سایه ی درختان مطمئن بود
و چهره اش روشن
شامگاهان گامهایش در شهر سکوت را یافت
در حالی که ناله ی تاریکی از گلویش بر می خاست
(گ.تراکل)
ماهی در پی یافتن لیوانی برآمد که بتواند
در آن از سایه ی سبز باغبانی مراقبت کند
که دیروز درگذشته بود
باغبان
داشت کم کم به گیاهانی بدل می شد
که در زندگی به آنها اعتنایی نکرده بود
در حالی که ماهی
در انتظار لحظه ای بود که بتواند
با دهان کوچکش
گل هایی را بچیند
که داشتند از گودی دست هایش
می روییدند
(ک.کرولو)
کسی از این دشت گذر نکرد
جز ابر باران زای و باد
کسی نمی آید که بگوید:
برو جهانی زیبا در انتظار توست
کسی صدا نمی زند:
با توام در انتظار چه هستی؟
حکم آزادی ات معتبر است
و خط آن کاملا خوانا
(ر.برامباخ)
انسان تنهاست
صدای مرا بشنو
که در زیر تازیانه ی رعد و برق استوا
ذوب می شوم
صدای مرا بشنو
که همراه با چهره ی نجیب فرشتگان
شامگاهان می پژمرم
صدای مرا بشنو
در شمال آبی رنگ قطب نما
و در بیداری شب
در حالی که شکوفه ای از مرگ را روی مژه دارم
و به سوی چشمه رهسپارم.
(ن.زاکس)
روی برگی
تو نوشتی :باغ
روی یک قطره ی باران درشت
من نوشتم: دریا دریا دریا
و در آن لحظه زنی
چشمهایش را
به کبوترها بخشید
(ر.براهنی)
← صفحه بعد
نظرات ()
